دلتنگيهاي يك مهندس مكانيك
 

 

سلام

من نوشتن یک وبلاگ جدید رو شروع کردم. دوستانی که میخوان آدرسش رو داشته باشن, آدرس وبلاگشون رو واسم بنویسن. من هم در اولین فرصت آدرسم رو تو وبلاگشون واسشون میذارم.

ممنون

مهدی

 

 

پيام هاي ديگران ()                                                                                     ۱۳۸۸/٧/٢٦

 

آخرین دلتنگی از مجموعه دلتنگیهای یک مهندس مکانیک

سلام آخر

سلام. خوب به خاطر میارم اولین شبی رو که اولین پست وبلاگم رو نوشتم. کجا بودم، چه حالی داشتم، ... به خاطر میارم روز اول دانشگاه دوره فوق رو، روزهای شیرین مقاله ها و کنفرانسها و ترجمه ها و ... به خاطر میارم روزهای تلخ تلخ تلخ بستری شدن و جراحات دست بابا رو، به خاطر میارم روزهای شیرین سفرهای متعددمون رو، روزهای قشنگ خرید رفتن و جشن گرفتن و ... به خاطر میارم روزهای اپلای و استرس و مشاوره و ... و حالا، امروز، اینجا، آخرین پست این وبلاگ رو مینویسم.

از دو ماه پیش تا امروز، دیگه همه کم کم باورمون شده که من دارم میرم. آره. من ویزا گرفتم، بلیط رو اکی کردم، یه سفر خیلی خیلی قشنگ و فراموش نشدنی با مامان و بابا به کیش داشتم، چمدون خریدم، لباس و ... خریدم، کلی از کارها رو واسه یه سال آینده واسه خونه و مامان و بابا ردیف کردم، با دوستان و آشنایان خداحافظی کردم و دارم میکنم، و ... و من هفته آینده از ایران میرم.

این آخرین پست وبلاگم واسه تشکر و خداحافظی از تک تک دوستای اینترنتی گلمه که تو مدت 4 سالی که من اینجا مینوشتم، نوشته های دل نچسبم رو میخوندن و بهم روحیه و امید میدادن و تنهام نمیذاشتن. دست یکی یکی تون رو میبوسم و واستون قشنگ ترینها رو آرزو میکنم. احتمالا بعد از رسیدن به کشور و شهر جدید، وبلاگ جدیدی خواهم ساخت که در اون صورت، تو وبلاگای قشنگتون، آدرس جدیدم رو مینویسم واستون. واسم دعا کنید چون بیشتر از هر زمانی، من و مامان و بابا به دعای خیر شما نیاز داریم. در پناه حق. مهدی

و خدا هم با من میاد ...

آره خدا. خوب میدونی که خوب میدونم که تا اینجا، هر جا هستم و هر جا رسیدم و هر جا میرم، همش به خواست و لطف و کمک تو بوده. خوب لمس میکنم خدایا وجودت رو و حضورت رو. یادته خدا ؟ شب آرزو ها ؟ حرم ؟ ازت خواستم اون چیزی رو بهم بدی که خیر دنیا و آخرت من و مامان و بابا توش باشه. حتی اگه به قیمت نرفتن و موندن من تموم بشه. حالاشم که دیگه چند روزی بیشتر به رفتنم نمونده، باز همین رو ازت میخوام، حتی حالا. خدایا. اگه خواست و اراده تو به رفتن منه، پس بعد رفتن، اول دست مامان و بابا رو اینجا ول نکن، دوم دست منو اونجا. نذار اونا تنها بمونن. بهشون دلگرمی بده. امید بده. کمکشون کن زود زود زود با شرایط جدید وفق پیدا کنن. نگران من نباشن. زنگیشون روال عادیشو طی کنه. در سلامت کامل باشن و ... و دست من رو هم اونجا ول نکن. خدایا. شاهدی که ذره ای به رفتن فکر نمیکنم. لحظه ای به اونجا و چیزهای جدیدی که در انتظارمه از بدو ورود، فکر نمیکنم. چون همشو به تو سپردم و میدونم تو هم با من میای. نگران اونجا نیستم. اما اینجا، تا وقت رفتن، سفت دستم رو بچسب. کمک کن آروم باشم. کمک کن از هیچ کس انتظار بی جا نداشته باشم. کمک کن روزهای پایانی هم آروم آروم بگذره واسه من و مامان و بابا. کمک کن روز و شب آخر هم آروم باشیم، راحت از هم جدا شیم و اونا هم راحت و سلامت برگردن خونه. خدایا، میدونم که ننوشته میدونی. توکل به تو. بنده کمترینت، مهدی

 

این شعر رو وقتی سال دوم لیسانس بودم نوشتم. قصه سرودنش مفصله. همیشه فکر میکردم این شعر باعث شهرت من میشه! اما خوب طبیعتا نشد. دیگه دلیلی واسه منتشر نکردنش نمیبینم. تقدیم به همه اونایی که هیچ وقت یادشون نمیره کی بودن و از کجا شروع کردن و به کیا مدیونن.

توی حیاط، کُنج اِیوون، یک گل یاس سفید، وقت اَذون، تنگ غروب، بوی بهشت به پا می کرد. انگاری داشت به شبنماش، همش خدا خدا می کرد!

و توی حوض، یه تَک ماهی، به رنگ سرخِ آتشین، انگاری که شعله ای بود که توی آب شنا می کرد!

یه تاک سبز عسکری، تو باغچمون، با حبه حبۀ نگاش، چشمک می زد تو نور ماه. طفلکی بید مجنون، با این همه ناز نگاه، چه ها می کرد؟!

کُنج حیاط، دو تا دونه اقاقیا، رو یکیشون یک قفس و دو تا دونه قناری داشت. شب که می شد، چَه چَهِشون، شب بو ها رو بیدار می کرد. یه مجلس و دو ساز کوک، توی حیاط، تا دل شب، چه بزمی رو به پا می کرد!

کلک خیال هر کسی تو این مجلس تراش می خورد. روی ورق که می دوید، تو ضرب ضرب قدماش، یه ساز دیگه کوک می کرد. چه محفلی بنا می کرد!

اما بگم از باباجون، وقت اَذون، با یک آبپاش، روی گلها مروارید غَلتون می ریخت. انگاری که تو اون آبپاش، یک صدف پُر اشتها، قطره ها رو می بلعید و یهو با هم بیرون می ریخت!

یادم میاد شمعدونیها، دون دونۀ قطره ها رو می دزدیدن. تو جیبشون، زیر پاشون، تو لابلای برگاشون، پر می شد از مرواریدا. بذار بگم که باباجون، دزدبازاری به پا می کرد!

وقت نماز که می رسید، انگاری که جمع گلها، رقص قشنگ ماهیها، تا چه چه قناریها، تو صورتش، تو حرکتش، تو ذکر پُر زِ برکتش، یِهو با هم پیدا می شد. سجده می کرد. دعا می کرد. اونم خدا خدا می کرد.

بعد نماز، تک تک حبه انگورا باز جلو چِشام بودن. انگاری که دلبریشو یه جای دیگه، وقت دیگه، اینبار تو دست باباجون پیدا می کرد. باز دوباره کنار هم، چنگ تو چنگ یک طناب، رشته پیوند اونا با تکبیرای باباجون. چه رزمی رو به پا میکرد!

و شب می شد. تاریک می شد. تو رختخواب رویاهام، رو پشت بوم آرزو، هزار تا تیغ آبداده، به سوی من رَوون بودن. تنها پناه من بازم، یه خواب شیرین بود و بس. بذار بگم تو خواب هم منو دنبال می کرد!

 

 

پيام هاي ديگران ()                                                                                     ۱۳۸۸/٥/٢٧

 

گرگها خوب بدانند، در این ایل غریب

گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

سلام

باز هم حساب روزایی که ننوشتم از دستم در رفته. احتمالا بیشتر از دو ماه شده. اول از اونایی که میان و به من سر می زنن، اما من فرصت نمیکنم اینجا یا تو وبلاگشون بهشون جواب بدم، عذرخواهی می کنم. تو دو ماه گذشته، دهها اتفاق افتاده، ریز و درشت، تهران و مشهد، خونه و دانشگاه و ... . یه اشاره ای به بیشترشون میکنم اینجا.

اپیزود اول: مرکز مشاوره

تجربه اول اصلا خوب نبود. یه دختری حدود 30 سال، چادری، با جورابای لنگه به لنگه. من 1.5 ساعت صحبت کردم و اون فقط گوش کرد و بعد هم پاشد رفت ! اصلا نمیفهمید من چی میگم. احتمالا تو عمرش پاشو از مشهد بیرون نذاشته بود. یه جورایی به من حسادت میکرد. من مطمئنم اون تموم تلاشش رو کرد تا به من کمک نکنه. وحشتناک بود. دیووووووووووووووووووووووووووونننننننننننننننننننننننننننههههههههههههههههه !

اپیزود دوم: همون مرکز مشاوره

خیلی با خودم کلنجار رفتم تا راضی شدم یه بار دیگه برم مرکز مشاوره. با خانم منشی جدی صحبت کردم و گفتم میخوام با یک آدم حسابی صحبت کنم. اونم من رو گذاشت تو نوبت مشاوره یه خانم دکتر مهربون و دوست داشتنی و باتجربه و ... . یکی دیگه از جاهایی که حضور خدا رو حس کردم. این خانم دکتر، عینا می فهمید چی ذهن من رو مشغول کرده. می دونید چرا ؟ چون خودش دو تا دختر داشته که وقتی هم سن و سال من بودن، رفتن امریکا و ... . فوق العاده بود. ذهن آشفته و روحیه مضطرب من رو اون چنان آروم کرد که تونستم با چشمانِ تمام باز، تصمیم نهایی رو بگیرم. تصمیمی که از جنس هیچ کدوم از تصمیماتی که تا به امروز گرفتم، نیست. یعنی در قیاس با اون، هیچ کدوم از تصمیماتی که تا به امروز گرفتم اصلا تصمیم جدی و بزرگ و تاثیرگذار و سرنوشت سازی نبوده. با وجود خدا و خانم دکتر، دیگه کمتر نگران مامان و بابا هستم. چون میدونم که بعد از رفتن من، اول خدا و دوم خانم دکتر هستن تا به هممون کمک کنن تا ساده تر با شرایط جدیدمون کنار بیایم. مامان رو هم با خانم دکتر آشنا کردم. فکر میکنم بتونن دوستای خوبی بشن واسه همدیگه. یعنی امیدوارم.

اپیزود سوم: تهران - خیابان مطهری - سفارت کانادا

تمام مدارک حاضر بود. ترجمه شده، تایید دادگستری، تایید سفارت و ... . مدارک دانشگاه، مدارک تحصیلی، توصیه نامه ها، پیشنهادات شغلی، سند ها و ... . اما دو سه هفته بود منتظر بودم و سفارت نمی رفتم. منتظر پول ! سفارت از من حساب بانکی میلیونی نخواسته بود. اما 100% بچه ها (حتی اونایی که مثل من بورسیه هستن) به سفارت گواهی موجودی حساب 10 15 میلیونی میدن ! این رسم نادرستیه که خود بچه ها باب کردن. اما من چنین پولی نداشتم. نمیخواستم قرض بگیرم. نزول هم که ! سرانجام با یه موجودی بانکی ناچیز، که بیشتر جنبه شوخی داشت، رفتم سفارت.

صبح، ساعت 6، من نفر 50 بودم. بعد از 3 ساعت نوبت به من رسید و از یه فرم ایراد گرفت و من تمام تلاشم رو کردم تا به روز بعد نکشه و نشد ! اون روز، جلوی سفارت، یه تایپیست واسه تایپ 1 صفحه A4 از من 10000 تومن پول گرفت !

روز دوم، همان ساعت، همانجا، من نفر 70 بودم ! و سرانجام مدارک رو از من پذیرفت و تاریخ زد واسه 20 روز بعد، یعنی 12 خرداد.

 

سفارت کانادا صبح روز دوم

اپیزود چهارم: دانشگاه

استاد کوچیکه 6 تیر میره کانادا. تا اون روز باید یه پوستر و یه مقاله رو بهش تحویل بدم. پروژه نیروگاه رو هم باید به یه سرانجامی برسونم تا بتونم بودجه پژوهشیشو دریافت کنم و دست کم، پول بلیطم جور بشه. استاد بزرگه هم دنبال مقاله است که باید تا هفته آینده بدم بهش. این طوری شاید بتونم حق طرح پژوهشی رو هم بگیرم و بشه خرج روزهای اول سفر. استاد ترجمه هم دیروز زنگ زده که کار ویراستاری ادبی کتاب تموم شده. بیا اصلاحات نهایی رو انجام بده. و من ! نمیدونم با این همه کار چی کار کنم ! به اینها اضافه کنید وقت عظیمی رو که من باید صرف خوندن زبان و جمع کردن مراجع و کتب و جزوه و ... بکنم. باز یکی من رو گذاشته لای انبردست و داره فشار میده !

اپیزود پنجم: خونه

تقریبا یه روزه تصمیم گرفتیم. یه شبه خونه رو خالی کردیم و صبح فرداش حجم عظیمی از اوستا و بنا و جوشکار و برق کش و بتن شکن و ... ریختن تو خونه. تعهد کرده بودم 6 روزه تمومش کنم. واسه همین هم خودم از صبح ساعت 7 تا عصر ساعت 7 بالاسرشون بودم و هرچی لازم بود، بلافاصله فراهم می کردم و ... . با وجود اینکه دنیا دنیا خسته شدم، اما سرانجام تموم شد. همون 6 روزی که تعهد کرده بودم. فقط نقاشی و کابینت مونده که اونم تا 3 شنبه آینده تموم میشه. فوق العاده شده خونه. شیک، مدرن، خوش نقشه. فقط کابینت، خوب گرون شد دیگه ! همه فکر میکنن مامانم قراره عروس بیاره تو این خونه. واسه همین هم بازسازی کرده ! اما خبر ندارن که نه تنها قرار نیست عروس بیاد، بلکه قراره داماد هم از این خونه بره ! زهی خیال باطل ! آه (این آه از ته دل خودم بود !)

اپیزود ششم: گوشه سمت راست اتاق تنهایی من

آه قبلی واسه چی بود ؟ نمیدونم نوشتم واستون یا نه ؟ پسر عمه ام ازدواج کرد. ما دوستان خوبی بودیم واسه همدیگه. اما اون هم رفت. خانم خوبی داره. خانمش وقتی میاد خونه عمه، اجازه نمیده عمه دست به سیاه و سفید بزنه. البته نمیگم این خوبه ها ! منظورم اینه که رویهمرفته دختر خوبیه. گرم و صمیمی و با ادب و افتاده و ... . اما نمیدونم چرا فکر میکنم اگه من یه روز ازدواج کنم، زن من از این کارا واسه مامانم انجام نده ! یکی از دوستان دوران لیسانس هم که دو سال پیش ازدواج کرد، داره بابا میشه. نمیدونم اما ... اما شاید من هم دوست دارم یه همسفر داشته باشم. شاید دوست دارم اما میدونم که نباید به این دوست داشتن اعتنا کنم. الان هرگز فرصت مناسبی نیست. هرگز.

اپیزود هفتم: همان سفارت کانادا

ظهر 12 خرداد، ساعت 2 بعد از ظهر. اسم من رو خوند و در کمال ناباوری دیدم که ... . بله ! من فرم مدیکال گرفته بودم. همون روز تا عصر، تمام معاینات و آزمایشات پزشکی رو انجام دادم و 200000 تومان هم هزینه اش شد و باز تاریخ خورد واسه ... . یعنی بالاخره من ویزا میگیرم ؟!

پيام هاي ديگران ()                                                                                     ۱۳۸۸/۳/٢۱