گرگها خوب بدانند، در این ایل غریب

گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

سلام

باز هم حساب روزایی که ننوشتم از دستم در رفته. احتمالا بیشتر از دو ماه شده. اول از اونایی که میان و به من سر می زنن، اما من فرصت نمیکنم اینجا یا تو وبلاگشون بهشون جواب بدم، عذرخواهی می کنم. تو دو ماه گذشته، دهها اتفاق افتاده، ریز و درشت، تهران و مشهد، خونه و دانشگاه و ... . یه اشاره ای به بیشترشون میکنم اینجا.

اپیزود اول: مرکز مشاوره

تجربه اول اصلا خوب نبود. یه دختری حدود 30 سال، چادری، با جورابای لنگه به لنگه. من 1.5 ساعت صحبت کردم و اون فقط گوش کرد و بعد هم پاشد رفت ! اصلا نمیفهمید من چی میگم. احتمالا تو عمرش پاشو از مشهد بیرون نذاشته بود. یه جورایی به من حسادت میکرد. من مطمئنم اون تموم تلاشش رو کرد تا به من کمک نکنه. وحشتناک بود. دیووووووووووووووووووووووووووونننننننننننننننننننننننننننههههههههههههههههه !

اپیزود دوم: همون مرکز مشاوره

خیلی با خودم کلنجار رفتم تا راضی شدم یه بار دیگه برم مرکز مشاوره. با خانم منشی جدی صحبت کردم و گفتم میخوام با یک آدم حسابی صحبت کنم. اونم من رو گذاشت تو نوبت مشاوره یه خانم دکتر مهربون و دوست داشتنی و باتجربه و ... . یکی دیگه از جاهایی که حضور خدا رو حس کردم. این خانم دکتر، عینا می فهمید چی ذهن من رو مشغول کرده. می دونید چرا ؟ چون خودش دو تا دختر داشته که وقتی هم سن و سال من بودن، رفتن امریکا و ... . فوق العاده بود. ذهن آشفته و روحیه مضطرب من رو اون چنان آروم کرد که تونستم با چشمانِ تمام باز، تصمیم نهایی رو بگیرم. تصمیمی که از جنس هیچ کدوم از تصمیماتی که تا به امروز گرفتم، نیست. یعنی در قیاس با اون، هیچ کدوم از تصمیماتی که تا به امروز گرفتم اصلا تصمیم جدی و بزرگ و تاثیرگذار و سرنوشت سازی نبوده. با وجود خدا و خانم دکتر، دیگه کمتر نگران مامان و بابا هستم. چون میدونم که بعد از رفتن من، اول خدا و دوم خانم دکتر هستن تا به هممون کمک کنن تا ساده تر با شرایط جدیدمون کنار بیایم. مامان رو هم با خانم دکتر آشنا کردم. فکر میکنم بتونن دوستای خوبی بشن واسه همدیگه. یعنی امیدوارم.

اپیزود سوم: تهران - خیابان مطهری - سفارت کانادا

تمام مدارک حاضر بود. ترجمه شده، تایید دادگستری، تایید سفارت و ... . مدارک دانشگاه، مدارک تحصیلی، توصیه نامه ها، پیشنهادات شغلی، سند ها و ... . اما دو سه هفته بود منتظر بودم و سفارت نمی رفتم. منتظر پول ! سفارت از من حساب بانکی میلیونی نخواسته بود. اما 100% بچه ها (حتی اونایی که مثل من بورسیه هستن) به سفارت گواهی موجودی حساب 10 15 میلیونی میدن ! این رسم نادرستیه که خود بچه ها باب کردن. اما من چنین پولی نداشتم. نمیخواستم قرض بگیرم. نزول هم که ! سرانجام با یه موجودی بانکی ناچیز، که بیشتر جنبه شوخی داشت، رفتم سفارت.

صبح، ساعت 6، من نفر 50 بودم. بعد از 3 ساعت نوبت به من رسید و از یه فرم ایراد گرفت و من تمام تلاشم رو کردم تا به روز بعد نکشه و نشد ! اون روز، جلوی سفارت، یه تایپیست واسه تایپ 1 صفحه A4 از من 10000 تومن پول گرفت !

روز دوم، همان ساعت، همانجا، من نفر 70 بودم ! و سرانجام مدارک رو از من پذیرفت و تاریخ زد واسه 20 روز بعد، یعنی 12 خرداد.

 

سفارت کانادا صبح روز دوم

اپیزود چهارم: دانشگاه

استاد کوچیکه 6 تیر میره کانادا. تا اون روز باید یه پوستر و یه مقاله رو بهش تحویل بدم. پروژه نیروگاه رو هم باید به یه سرانجامی برسونم تا بتونم بودجه پژوهشیشو دریافت کنم و دست کم، پول بلیطم جور بشه. استاد بزرگه هم دنبال مقاله است که باید تا هفته آینده بدم بهش. این طوری شاید بتونم حق طرح پژوهشی رو هم بگیرم و بشه خرج روزهای اول سفر. استاد ترجمه هم دیروز زنگ زده که کار ویراستاری ادبی کتاب تموم شده. بیا اصلاحات نهایی رو انجام بده. و من ! نمیدونم با این همه کار چی کار کنم ! به اینها اضافه کنید وقت عظیمی رو که من باید صرف خوندن زبان و جمع کردن مراجع و کتب و جزوه و ... بکنم. باز یکی من رو گذاشته لای انبردست و داره فشار میده !

اپیزود پنجم: خونه

تقریبا یه روزه تصمیم گرفتیم. یه شبه خونه رو خالی کردیم و صبح فرداش حجم عظیمی از اوستا و بنا و جوشکار و برق کش و بتن شکن و ... ریختن تو خونه. تعهد کرده بودم 6 روزه تمومش کنم. واسه همین هم خودم از صبح ساعت 7 تا عصر ساعت 7 بالاسرشون بودم و هرچی لازم بود، بلافاصله فراهم می کردم و ... . با وجود اینکه دنیا دنیا خسته شدم، اما سرانجام تموم شد. همون 6 روزی که تعهد کرده بودم. فقط نقاشی و کابینت مونده که اونم تا 3 شنبه آینده تموم میشه. فوق العاده شده خونه. شیک، مدرن، خوش نقشه. فقط کابینت، خوب گرون شد دیگه ! همه فکر میکنن مامانم قراره عروس بیاره تو این خونه. واسه همین هم بازسازی کرده ! اما خبر ندارن که نه تنها قرار نیست عروس بیاد، بلکه قراره داماد هم از این خونه بره ! زهی خیال باطل ! آه (این آه از ته دل خودم بود !)

اپیزود ششم: گوشه سمت راست اتاق تنهایی من

آه قبلی واسه چی بود ؟ نمیدونم نوشتم واستون یا نه ؟ پسر عمه ام ازدواج کرد. ما دوستان خوبی بودیم واسه همدیگه. اما اون هم رفت. خانم خوبی داره. خانمش وقتی میاد خونه عمه، اجازه نمیده عمه دست به سیاه و سفید بزنه. البته نمیگم این خوبه ها ! منظورم اینه که رویهمرفته دختر خوبیه. گرم و صمیمی و با ادب و افتاده و ... . اما نمیدونم چرا فکر میکنم اگه من یه روز ازدواج کنم، زن من از این کارا واسه مامانم انجام نده ! یکی از دوستان دوران لیسانس هم که دو سال پیش ازدواج کرد، داره بابا میشه. نمیدونم اما ... اما شاید من هم دوست دارم یه همسفر داشته باشم. شاید دوست دارم اما میدونم که نباید به این دوست داشتن اعتنا کنم. الان هرگز فرصت مناسبی نیست. هرگز.

اپیزود هفتم: همان سفارت کانادا

ظهر 12 خرداد، ساعت 2 بعد از ظهر. اسم من رو خوند و در کمال ناباوری دیدم که ... . بله ! من فرم مدیکال گرفته بودم. همون روز تا عصر، تمام معاینات و آزمایشات پزشکی رو انجام دادم و 200000 تومان هم هزینه اش شد و باز تاریخ خورد واسه ... . یعنی بالاخره من ویزا میگیرم ؟!

/ 1 نظر / 17 بازدید
نیلوفر

نگران نباشید ... می گیرید [لبخند]