درخت منتظر ساعت بهار شدن

 

و غرق ثانیه های شکوفه بار شدن

درخت، دست به جیب ایستاده آخر فصل

 

کنار جاده، در اندیشه ی سوار شدن

درخت منتظر چیست؟ گاری پاییز؟

 

و یا مسافر گردونه ی بهار شدن؟

و او شبیه به یک کارمند غمگین است

 

درست لحظه ی از کار برکنار شدن

گرفته زیر بغل، برگه های باطله را

 

به فکر ارّه شدن، سوختن، غبار شدن

درخت، دید به خوابش که پنجره شده است

 

ولی ملول شد از فکر پر غبار شدن

و گفت پنجرگی .... آه دوره ی سختی ست

 

بدون ِ پلک زدن، چشم انتظار شدن

و دوست داشت یک صندلی شود مثلاً

 

و جای دار شدن، چوبه مزار شدن

درخت، ارّه شد و توی کامیون افتاد

 

فقط یکی دو قدم مانده تا بهار شدن

و سر در آورد از کارگاه نجاری

 

پس از بریده شدن، خیس و تابدار شدن

ولی درخت ندانست قسمتش این بود

 

برایِ یک زن ِ آوازه خوان، سه تار شدن

 

سلام

مدتهاست دیگه اینجا چیزی ننوشتم و البته مدتهاست که کسی سراغی ازم نگرفته و پیغامی نذاشته و نظری نداده و ... کم کم این وبلاگ به تاریخ می پیوندد!

نوروز شلوغ پلوغی داشتیم. 8 روز اولش تقریبا به ختم و مسجد و... گذشت. مامان زن داییم به رحمت خدا رفتن. اما صبح روز نهم راه افتادیم سمت گرگان و چهار روز سفر قشنگ داشتیم. تو مهمانسرای جهانگردی نهارخوران جا گرفته بودم. جالب اینکه پیدا کردن جای خالی تو یه همچین جای قشنگی اونم تو نوروز به معجزه شبیه بود. جالبتر اونکه فقط در عرض سه ساعت وسایلمون رو جمع کردیم و راه افتادیم، برعکس دفعات گذشته که سه روز طول میکشید! دیدن بازارچه مرزی اینچه برون و بندرترکمن رو بهتون پیشنهاد میکنم. سفر قشنگی واستون میسازه! ضمن اینکه گرگان هم شهر قشنگ و فوق العاده تمیزی بود که نمونشو کمتر میشه تو ایران دید!

اما مهمترین موضوع این روزا، پذیرش دانشگاه آ ل ب ر ت ا است. به دلایلی که یه روز مینویسمشون، فعلا نمیتونم راجع به جزئیات چیزی بنویسم. اما سربسته بگم که همه چیز به کندی، اما روان پیش میره. مدارک، سفارت، بلیط، ویزا، معاینات پزشکی و ... دغدغه های این روزامه.

دانشگاه هم شده مصیبت عظما! کار ویراستاری علمی ترجمه ها تموم شده و باید تصحیحات نهاییشو انجام بدم، آخرین مقاله ژورنالی هنوز سابمیت نشده و استاد کوچیکه و استاد بزرگه هردوتا دنبالم میگردن، پروژه نیروگاه باید ادامه پیدا بکنه و پوستر مقاله کنفرانس ونکوور رو هم هنوز طراحی نکرده ام. لذا ورود به دانشگاه میتونه واسه من خطرات جدی به همراه داشته باشه. به همه اینها اضافه بکنید کلاس زبان رو. دوباره دارم میرم کلاس، اما چه کلاسی! از همون ترمی که انصراف دادم سال پیش، دوباره دارم ادامه میدم. اما اون کلاس کجا و این کلاس کجا! اینها حتی نمیتونن یک جمله رو به طور کامل بیان کنن و با این وجود، upper intermediate میخونن! استاد هم که رأساً ژانگولره!

نمیدونم چی باعث شده دیگه مثل گذشته ها دست و دلم به نوشتن نره؟! دیگه نوشته هام به دلم نمیشینه. شاید اتفاقات سال گذشته این تغییرات رو تو روحیات من بوجود اورده! شاید فکر آشفته و نگرانم باعث میشه نتونم متمرکز بشم! شایدم ... نمیدونم.

یعنی سال دیگه، این موقع، من کجام؟ مامان و بابا چطور؟ اوضاع و احوالمون چطوره؟ با شرایط جدیدمون کنار اومده ایم؟ کاش میشد بدونم.

مواظب خودتون باشید. مهدی

 

خوابگاه دانشگاه آ ل ب ر ت ا

 

 

 

/ 0 نظر / 10 بازدید