الا اى طوطى گویاى اسرار    

    مبادا خالیت شکر زمنقار

سرت سبز و دلت خوش باد جاوید    

    که خوش نقشى نمودى از خط یار

سخن سر بسته گفتى با حریفان    

    خدا را زین معما پرده بردار

بروى ما زن از ساغر گلابى    

    که خواب آلوده ایم اى بخت بیدار

چه ره بود این که زد در پرده مطرب    

    که مى رقصند باهم مست و هشیار

از آن افیون که ساقى در مى افکند    

    حریفان را نه سر ماند نه دستار

سکندر را نمى بخشند آبى    

    به زور و زر میسر نیست این کار

بیا و حال اهل درد بشنو    

    به لفظ اندک و معنى بسیار

بت چینى عدوى دین و دلهاست    

    خداوندا دل و دینم نگهدار

به مستوران مگر اسرار مستى    

    حدیث جان مگو با نقش دیوار

به یمن دولت منصورشاهى    

    علم شد حافظ اندر نظم اشعار

 

 این فال رو دکتر رشید کاکاوند شب یلدا واسم گرفت و من با شنیدنش اشک ریختم و اشک ریختم و اشک ریختم و ...

سلام

اتفاقات ریز و درشت زیادی همینجور پشت سر هم می افتند و من به این فکر میکنم که ای کاش بتونم همشو به خاطر بسپارم و بنویسم. اما حیف که نه حافظه قوی دارم و نه وقت نوشتن. این متن رو سه هفته پیش آماده کردم واسه آپلود. اما هنوز فرصت تکمیل کردنش رو پیدا نکردم. واسه همین فعلا به همین میزان نوشته اکتفا میکنم و اعلام میکنم که تا اطلاع ثانوی همچنان زنده میباشم. اینم کلمات کلیدی واسه اینکه اتفاقات این روزا یادم بمونه و حتما در اولین فرصت راجع بهشون بنویسم:

بچه های سایت، دوست قدیمی، دوستان شبهای عاشورا، پروفسور چ، دخترخاله، سرباز و جگرکی، فامیل دور (مه...)، سنگاپور، ...

سربسته و کوتاه بگم که ... (نوشته شده در سه هفته پیش)

در چهار هفته گذشته پنج مرتبه رفتم تهران و برگشتم، که سه مرتبه اون در عرض 10 روز بود. سفر اول واسه آزمون IELTS بود و مابقی واسه تهیه و تایید مدارک، چه در وزارت علوم و چه در دانشگاه آزاد. شکر که همش درست شد. ترجمه شد. تایید دادگستری و وزارت امور خارجه رو هم گرفت.

روز عرفه رو از دست دادم. کلی دلم سوخت. تجربه قشنگ پارسال تو حرم تکرار نشد. نشسته بودم تهران تو ایستگاه راه آهن و تصاویری رو که از صحرای عرفات نشون میداد میدیدم. شاید سال دیگه. اگه زنده بودم...

داستان اول: کمدی الهی

صبح روز چهارم دسامبر سال 2008 میلادی، من، تنها و بی انگیزه، خواب آلوده و گرسنه، رسیدم به درب باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران. یه صف طولانی بود از دخترا و پسرایی که از قیافشون زبان انگلیسی و تست IELTS میبارید. دخترهایی که به باباشون میگفتن ساعت چند بیا دنبالم و پسرایی که اضطراب داشتن و اینا همه به نظر من، که حتی مطمئن نیستم یه شونه به موهام زده بودم یا نه، مسخره و مضحک می رسید. به این فکر میکردم که ای کاش من هم خونده بودم و من هم 6.5 ام رو میگرفتم و ای کاش آرزوم برآورده میشد و سنت معجزه احیا میشد.

وارد سالن ورودی شدم. وقتی یکی از اون آدمای تست سنتر گفت که بر طبق قوانین بین المللی آزمون IELTS، گذاشتن لباس روی دسته یا پشتی صندلی، حتی روی پا هم در حین آزمون ممنوعه و محترمانه ازمون خواست لخت بشیم، با خودم فکر کردم که این آزمون چقدر جدی بوده و من اون رو دست کم گرفتم و بی تردید من لیاقت حضور در این سالن رو فعلا (تا وقتی که اون قدر تست بزنم که از خودم راضی بشم) ندارم. هرچی داشتم و نداشتم، حتی کیف پولم رو تحویل دادم. مامور حراست آزمون، وجب به وجب بدنم رو با یه دستگاه الکترونیکی که شبیه به جارودستی بود چک کرد و در عکس العمل به جیغ جیغ دستگاهش، دستمال کاغذی جیبی من رو به این بهانه که ممکنه جلد نایلونیش سر و صدا کنه و حواس بچه ها پرت بشه، ازم گرفت و ... وارد سالن آزمون شدم.

سه ساعت بعد، از اینکه تونستم تو زندگیم، دست کم یک بار، چنین آزمونی رو، توی چنین سالنی، با چنین کیفیتی تجربه کنم، خدا رو شکر کردم و به خودم بالیدم. بدون تردید، آزمون IELTS ای که سازمان سنجش و دانشگاه چابهار برگزار میکنن، زیر نظر و اداره مستقیم نمایندگان انگلیسی IELTS، استانداردترین آزمونیست که میشه تو ایران داد (حتی یک لحظه هم سعی نکنید اون رو با آزمون کنکور دانشگاه مقایسه کنید) و شاید تنها آزمونی که میشه از تجربه اون لذت برد. یک بار امتحان کنید، به حرف من ایمان میارید. عصر اون روز هم آزمون speaking بود. تقاطع میرداماد. ساعت یک ربع به پنج. مصاحبه کننده من یه خانم میانسال انگلیسی بود به اسم کرول. اون قدر گرم و صمیمی بود که انگار سالهاست من رو میشناسه. مطمئنم حرکت به حرکت و نگاه به نگاه و نفس به نفسش هم استاندارد و هدفمند و برطبق قوانین بوده. سوال اولش راجع به دوران دبیرستانم بود و سوال دومش راجع به آداب و رسوم پذیرایی از میهمان در ایران. بعد از بای بای با کرول احساس خوبی داشتم. اومدم راه آهن و ...

صبح روز بیست دسامبر سال 2008 میلادی. جواب آزمون رو سایت سنجش بود (هنوزم هست). من 6.5 شده بودم !

داستان دوم: آلیس در سرزمین عجایب

استاد بزرگه مصمم شد که بره تایلند. اگه یادتون باشه اون روزا تایلند شلوغ پلوغ بود و جنگ و بمب و از این حرفا. استاد بعد از اینکه پدر من و دانشکده و آژانس هواپیمایی و خانم ... رو درآورد، بالاخره رفتنی شد. استاد صبح زود نمیره، آخر شب نمیره، تو فرودگاه منتظر نمیمونه، پول نمیده، هتل نمیخواد، راهنما نمیخواد، موبایل و سیم کارت مجانی تو تایلند نمیخواد، و ... هزار تا عادت و سلیقه و اخلاق عجیب و غریب دیگه که نزدیک بود هممونو دیوونه کنه. اما بالاخره رفت و بعد از برگشتن، کلی خوشحال بود و از ماهیهایی که خورده بود تعریف میکرد و از مردم مهربان تایلند و از سفر به جزیره پاتایا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و ... از همه چیز به جز کنفرانس. اما من که میدونم استاد ... شما اصلا به کنفرانس نرفتید. باورتون میشه. من فرستادمش تایلند که بره مقاله من رو ارائه بده. اون وقت استاد سر از پاتایا در میاره. پناه بر خدا. البته من به روش نیارودم. هیچ سوالی هم نپرسیدم. البته طبیعتا استاد هم من باب تشکر و قدردانی از زحمات بنده، هیچی واسم سوغات نیاورد. نقطه.

/ 2 نظر / 15 بازدید
سارا

سلام ...نوشتی دلتنگ فکر کردم عاشقی ...شعر خیلی خوب بود واسه چی اشک ریختی

مریم

سلام واسه اولی خوشحالم واسه دومی هم خنده دار بود! خب ببخشید البته که خندیدم![نیشخند][خجالت]