شبهای احیا حرم امام رضا (ع) صحن جامع رضوی

این جزر و مد چیست که تا ماه می رود؟  /  دریای درد کیست که در چاه می رود؟

این سان که چرخ می گذرد بر مدار شوم  /  بیم خسوف و تیرگی ماه می رود

گویی که چرخ بوی خطر را شنیده است  /  یک لحظه مکث کرده، به اکراه می رود

آبستن عزای عظیمی است، کاین چنین  /  آسیمه سر نسیم سحرگاه می رود

امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان  /  یا آفتاب روی زمین راه می رود؟

در کوچه های کوفه صدای عبور کیست؟  /  گویا دلی به مقصد دلخواه می رود

دارد سر شکافتن فرق آفتاب  /  آن سایه ای که در دل شب راه می رود

قیصر امین پور

سلام

میدونم کلی دیر نوشتم. اما در عوض کلی حرف دارم واسه نوشتن. نمیدونم همش یادم میاد یا تا آخر یادم میمونه یانه. به هرحال شروع می کنم.

 

مرثیه اول: عروسی کودکان

حدود 20 روز پیش، خاله پروانه تماس گرفت تا احوال بابا رو بپرسه. کلی با بابا و مامان صحبت کرد. حدود 20 دقیقه. آخر صحبتش مامان بهش گفت گوشی رو نگه دار، مهدی میخواد باهات صحبت کنه و احوالت رو بپرسه. بعد مامان با خاله خداحافظی کرد و گوشی رو داد به من. من گوشی رو گرفتم و گفتم: الو خاله سلام. میدونید چی شنیدم ؟ خودتون بشنوید: بوق ... بوق ... بوق ... بوق ... یه واقعیت که مثل زهر واسم تلخ بود: خاله حتی حاضر نشد صدای من رو بشنوه. این اتفاق، مهر تاییدی بود بر تمام حدسیاتی که تا به حالا اینجا نوشته بودم. اون از دست من ناراحته که چرا ... . اما من هنوز یه چیز رو نفهمیدم ؟ چرا اون این قدر واسه ازدواج میم عجله داشت ؟ یکی از دوستام، همون که اصفهان مهندسی دریا میخونه، چند روز پیش واسم درد و دل میکرد که یه دختر دایی داشته و قرار و مدارهایی بین اونا و خانواده هاشون گذاشته شده و یه پسر خاله هم داشته که یه بار ازدواج کرده و طلاق گرفته و ... میگفت یه ماه رفتم اصفهان. وقتی برگشتم دیدم دختر داییم با پسر خالم عروسی کرده. البته خیلی اتفاقات دیگه هم متعاقب اون تو فامیلشون افتاده. اما من یه چیز رو نمیفهمم : این قِسم دختران را چه می شود ؟ با این کارا چه چیز رو ثابت میکنن ؟ من اعتراف میکنم که هرچه بیشتر از دخترا میشنوم و میبینم، کمتر اونا رو میشناسم !!!

 

مرثیه دوم: دعوت به مراسم گردن زنی

استاد کوچیکه بالاخره بعد از 3 ماه از کانادا برگشت. اونم کی ؟ دقیقا در آخرین مهلت تحویل پروزه های ارشد به جلسه گروه. ساعت 9 جلسه گروه بود. من راس ساعت 8 صبح اولین نفری بودم که تو دفترش بهش سلام کردم و خیرمقدم و ... شتابزده داشتم پروزه رو که پرینت گرفته بودم، تحویلش میدادم و توضیح میدادم که چنین است و چنان است و ...

نمیدونم نوشته بودم واستون که با یه استاد تو دانشگاه ماساچوست، یه مقاله واسه کنفرانس ASME بوستون و یه مقاله ژورنالی دادیم یا نه ؟ ...میدونید جریان زندگی من، شده مثل یه گوله نخ تو دست یه گربه. تنها کاری که با اون گوله نخ میکنه، اینه که هی اون رو از این طرف به اون طرف پرت میکنه و قلش میده و دور خودش میپیچدش و ... با این کارا، اون رشته نخ، سر درازتری پیدا میکنه و جمع و جور کردنش مشکل تر میشه و من از این میترسم که دیگه نشه اصلا جمعش کرد !

... و توضیح میدادم که چنین است و چنان است و ... که استاد کوچیکه ناگهان پرید تو حرفم و بی مقدمه ازم پرسید: آقای ... . برنامه شما چیه ؟ منظورم اینه که واسه اول مهر چه تصمیمی دارید ؟ می خواید چی کار کنید ؟ و من مثل آدمی که انگار اصلا زبون فارسی رو نمیفهمه، با دهان باز به استاد خیره شده بودم و در عین حال سعی میکردم اون قدر احمق جلوه نکنم. تنها پاسخ من همین بود: م م م م م من من. و استاد ادامه داد که: من با میم (همون استاد تو دانشگاه ماساچوست) حضوری راجع به تو صحبت کردم. خیلی از کارت راضی بود. اون گفت که حاضره بهت پذیرش بده. گفت که خودش راهنمایی تو رو واسه دوره دکتری بر عهده میگیره (استاد مربوطه، راهنمای ارشد (chief director) دانشجویان تحصیلات تکمیلی دانشکده مهندسی مکانیک اون دانشگاهه). قرار شد رزومه شما رو واسش بفرستم. تبریک میگم و ... و من همچنان با دهان تمام باز، به استاد خیره مانده بودم !!!

حکایت اون یارو که تو ده راهش نمیدادن، سراغ خونه کدخدا رو میگرفت. اصلا برام عجیب نیست اگه یکی از این روزا، صبح از خواب پاشم و ببینم که راساً دیوونه شده ام ! علتش هم اینه که هرچی بیشتر فکر میکنم، هرچی بیشتر مشورت میکنم، کمتر نتیجه میگیرم. استاد کوچیکه هم این وسط، به شدت متمرکز شده روی من. پریروز واسم یه استاد پیدا کرده بود تو دانشگاه تورنتو. پروفسور ت از گروه شیمی. استاد نظرش اینه که من میتونم دکتری تو رشته شیمی بگیرم و حتی بهتر هم هست ... و من به این فکر میکنم که چی میشه اجازه بدن اون بنده خدا بره کدخدا رو ببینه. شاید کار واجبی داشته باشه !!!!!!!

 

مرثیه سوم: محاکمه

جلسه دفاع، صبح چار شنبه، 27 شهریور 1387 در کلاس شماره 236 دانشکده مهندسی برگزار شد. اساتید ممتحن، دکتر میم و دکتر الف بودن و دکتر نون هم به عنوان نماینده گروه تو جلسه حضور داشت. اما بگم از استاد بزرگه. ساعت شد 10:10 و استاد نیومد. زنگ زدم بهش که استاد کجایید و ... استاد هم در پاسخ گفت: مگه دفاع شما امروزه ؟ به هر حال بعد از کلی حرص و جوش، بالاخره استاد بزرگه ساعت 10:15 حاضر شد و جلسه دفاع شروع شد ...

من بر خلاف سایر بچه ها، تنها چند تا اعلامیه پرینت گرفتم و به هیچ کس اس ام اس نزدم. اما تقریبا 10-12 نفر سر جلسه دفاع اومده بودن. این عدد، واسه ماه رمضون، که از حضار پذیرایی نمیشه، یه رکورد محسوب میشه. بابا هم اومد. اما نذاشتم مامان بیاد. ترسیدم استرسم رو بهش منتقل کنم و نگران بشه. جلسه تقریبا عالی بود. همه از کیفیت پایان نامه و حجم کاری که انجام داده بودم تعجب کرده بودن. اساتید ممتحن هم چند تا سوال پرسیدن اما هیچ کدوم ایرادی به کار نگرفتن. دکتر میم چند تا سوال بی ربط پرسید. بیشترش از مقدمه فصول بود. اما اصلا جرات نکرد به اصل کار وارد بشه. در نهایت بعد از 1 ساعت و 45 دقیقه، جلسه تموم شد و چند تایی عکس یادگاری دست جمعی با اساتید و بچه ها و ... ازهمه جالبتر واسم، اظهار نظر دکتر نون بود. دکتر نون، از اساتید بنام دانشکده است و واسه خودش برو و بیایی داره. بعد از جلسه به یکی از دانشجویان دکتری گفته بود: من تعجب میکنم یه دانشجو، بدون کمک اساتیدش، چجوری این همه کار انجام داده !!!!!!! نمره ام هم با بی عدالتی و ناداوری شد: 19.75

 

مرثیه چهارم: کمدی الهی

از اون روز، گه گداری میرم سایت دانشگاه ماساچوست رو زیر و رو میکنم. گاهی اوقات از شدت ترس و اظطراب، یا هم از شدت هیجان، صفحه رو میبندم و دیگه نمیتونم ادامه بدم. ببینید: اینا قراره سال دیگه بشن همکلاسیها و هم اتاقیهای من !!!!!!!!! نظرتون چیه ؟ عکس مربوط میشه به گردهمایی سالانه دانشجویان دانشگاه مذکور.

 

گاهی اوقات با خودم فکر میکنم که واقعا من از این دنیا چی خوام. به اون روزایی فکر میکنم که تازه دانشگاه آزاد لیسانس قبول شده بودم و اون قدر راضی و خوشحال بودم که انگار دنیا رو بهم داده بودن. دقیقا یادمه سر نماز به خدا میگفتم: خدایا، لحظه لحظه و ثانیه ثانیه این زندگی رو که این روزا دارم، از تو میخوام. به هیچ چیز جز بودن تو اون دانشگاه فکر نمیکردم. حتی به فوق لیسانس. گذشت و اون دوران تموم شد و من با یه خلا بزرگ تو زندگیم روبرو شدم. تنها راهی که واسه پرکردنش به ذهنم رسید، فوق لیسانس بود. گذشته از اظهارنظرهای احساسی، واسم مهم تنها این بود که قبول بشم. و قبول شدم. باز هم دنیام اون قدر کوچیک بود که کمبودهاش با همون قبولی پر شد و تنها ناراحتیم این بود که چرا فلان گرایش رو نزدم. من اون روزها حتی نمیدونستم که چطوری میشه مقاله نوشت !!!!!! باورتون میشه ؟ و در عرض سه سال، این دنیای کوچولوی دوست داشتنی من، بزرگ شد و بزرگ شد و بزرگ شد. اون قدر بزرگ که حالا بیشتر وقتا ازش میترسم. میترسم توش گم بشم. میترسم خودم رو گم کنم. مامانم و بابام رو گم کنم. آینده و زندگیم رو گم کنم. من که تا 22 سالگی، تنهایی حتی تا تهران نرفته بودم، حالا دارم انتخاب میکنم که برم امریکا یا برم اروپا یا برم کانادا. گاهی اوقات که تو این خیالات غرق میشم، ناگهان به خودم میام و یاد همون آقاهه می افتم که تو ده، راهش نمیدادن. یادم میاد که اصلا تو میتونی از این شهر بری ؟ اروپا رفتن پیشکشت !!! شدم آدم تشنه ای که میبرنش دم یه رودخونه آب شیرین و بهش میگن: ببین چه رود قشنگیه و چه آب گوارایی داره. اما حق نداری بخوری. دیدی؟ حالا بیا بریم رودخونه بعدی رو ببین. و میبرنش دم رودخونه بعدی و رودخونه بعدی و رودخونه بعدی. اما آبش نمیدن. و اون آدم داره از تشنگی هلاک میشه.

خدایا ! این چیزایی که مینویسم ناشکری نیست ها. حتی درد دل هم نیست. یه دغدغست. میگم خدایا ! چی میشد من هم یه زندگی عادی داشتم مثل 99% مردم. یه لیسانس گرفته بودم و یه جا استخدام شده بودم و زن میگرفتم و بچه دار میشدم و سالی یه بار میرفتم سفر و میرفتم تو صف شیر و کوپن و گوشت و با باجناقم راجع به قیمتها بحث میکردم و با همکارم راجع به مدل ماشینش و به فکر بودم از کجا وام بگیرم و چطوری پول ثبت نام دخترم رو فراهم کنم و ... من هم به چیزایی فکر میکردم که اون 99% فکر میکنن. نمیگم دوست داشتم این طوری باشه. اما اگه بود، شاید وضع بهتر از امروز بود. نبود ؟

 

مرثیه پنجم: رویای نیمه شب تابستان

مدتهاست که دیگه بهش فکر نمیکنم. یعنی زودتر از اونی که فکرش رو میکردم، دارم فراموشش میکنم. حتی بعد از اون حرکت خاله، یه جورایی ازش بدم اومده. دیشب بعد از سحری اما خوابش رو دیدم. اومده بودن خونه ما. خودش و مامانش و باباش. من باهاش صحبت نمیکردم. حتی نگاهش هم نمیکردم. داشتم ازشون پذیرایی میکردم. واسش شکلات گرفتم. سرم پایین بود و اصرار داشتم که به صورتش نگاه نکنم. ناگهان توجهم جلب شد به دست چپش. حلقه نداشت. مامان همزمان ازش پرسید: پس چرا حلقه نداری ؟ اون جواب داد: اون قضیه به هم خورد. ظرف شکلات از دستم افتاد پایین. حالا دیگه میشد به صورتش نگاه کرد. خوشحال بود و لبخند میزد. سفیدی دندوناش توجهم رو جلب کرد. به چشمهای من نگاه میکرد و با رضایت، آروم میخندید. از دیدن چنین خوابی اصلا راضی نیستم. نمیخوام واسه چیزی دلم بسوزه. هیچ وقت نخواستم. هیچ وقت.

 

آمداز پهلوی من رد شد رفت  /  خوب بود آمدنش بد شد رفت

من که یارای سلامیمنبود  /  او هم البته مقید شد رفت

باز این شرم پدرصلواتی  /  در میان من و او سد شد رفت

دل من تازه مسلمان شدهبود  /  باز یک مرتبه مرتد شد رفت

شهریار

/ 7 نظر / 13 بازدید
مریم

سلام قبول باشه مهندس! همشهری! میگم اصفهان خیلی قشنگ شده...و رودخونه هم پراز آب...خلاصه خیلی صفا داره... اینم تقدیم به شما که در جوار امام رضایید...خوش به حالتون...بالاخره ما اصفهانیا هم یه نایب اونجا داریم که دعامون کنه![لبخند]

مریم

بچه محله امام رضا... مو ره ببین که شر و با صفایم بچه محله امام رضایم زلزله یم حادثه یم بلایم بچه محله امام رضایم هر روز جمعه دلمه مبندم به پنجله طلا و ور مگردم کار و بارم ردیفه با خدایم بچه محله امام رضایم به مو بگو بیا به قله قاف اصلا مو رو بذار همون جا علاف قرار مرار هر چی بگی ما پایم بچه محله امام رضایم دروغ مروغ نیس میون ما با هم الان به عنوان مثال تو حرم چند روزه تو نخ کفترایم بچه محله امام رضایم چشم مو ره گیریفته چنتا کفتر گفته خودش چنتاشه خواستی ور در الان درم خادما رو مپایم بچه محله امام رضایم کفترا که بردم از رو گنبد مرم مو و از تو نخ رفت و آمد تو نخشه او گنبد طلایم بچه محله امام رضایم گنبده نصب شب مده به دستم او گفته هر وقت بیی مو هستم مویم که قانع و بی ادعایم بچه محله امام رضایم وقته مبینم توی عالم همه ازش مگیرن و مگن واز کمه گنبدشه اگه بده رضایم بچه محله امام رضایم گنبد و منبد نمی خوام با صفا سی ساله پای سفره ای آقا منتظر یک ژتون غذایم بچه محله امام رضایم "قاسم رفیعا"

مریم

[گل] موفقتر از قبل باشید![گل][لبخند]

مریم

خب! مهندس الان هم دقیقا همه مرثیه هات رو خوندم این کار رو دوست دارم چون ساده و روان می نویسی... اصن خیلی خوبه که می تونی این جوری حرف دلت رو بگی...خیلی عالیه... همه ی آدما زندگیشون با هم فرق داره...و شاید خیلی هاشون بالاخره تو زندگیشون از یه چیزایی خوششون بیاد...از یه چیزایی نه! یعنی نمیشه که همیشه همه چیز بر وفق مراد باشه... هر چند بارها بهت گفتم که موقعیت شما واقعا قابل ستایشه!!!!!!!!!!! فقط یه کم زیاد به زندگی فکر می کنی...خیلی جدیش می گیری...به عقیده ی من!!!تا حالا برات بهترینها رقم خورده...بقیه شم بسپار دست اون بالایی و اونی که الان کنارشی...خوش به حالت واقعا...کنار فراتی! ازش کمک بخواه... راستی مبارک باشه دفاع![لبخند] یه چیز دیگه! ان شاالله بهتر از دختر خاله پروانه روزیتون میشه...اینو مطمئنم! و یه چیز دیگه! اولین چیزی که در مورد رفتن به ذهنم رسید...علیرغم همه ی محسناتش این بود که ما دلمون تنگ میشه!!![ناراحت]... همین! فعلا!

مریم

سلام خواهش میکنم... راستی لان عکسا رو دیدم... یعنی تازه باز شدن! این بالایی که محشره...من اینجا رو خیلی دوست دارم... قبل ماه رمضون... اول شهریور اونجا بودم... خیلی توش نماز جماعت مغرب و عشا خوندم... ولی اون عکس پایینی ها... خدا به دادت برسه...[نیشخند] بابا همین ایرانیا خودمون خیلی بهترن... هرچند اینا هم دانشگاه را با یه جاهای دیگه کلا اشتباه میگیرن... ولی به هر حال! [چشمک] نه این اموشن نه! این یکی[شیطان]

ترانه

سلام آقا مهندس .دفاع رو تبریک میگم, واقعا خسته نباشی ایشالا دفاع دکترا رو چند سال دیکه اینجا بخونم. موفق باشی

فائزه

سلام آقا مهدی. انگار شما که دیر به دیر مینویسین منم دیر به دیر کامنت میزارم اما خوب دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره[چشمک] مبارک باشه آقای مهندس. خیلی خلی تبریک و خیلی خداراشکر بابت موفقیتتون. بالاخره نتیجه تلاش هاتون را گرفتین[لبخند] در مورد مشکلاتتون هم فقط پیشنهاد میدم که از امام رضا کمک بخواین که راه را پیش پاتون بزار. منم براتون دعا میکنم[گل] در مورد این که دخترها را نمیشناسین خوب باید بگم با تعریف های شما این خانم را منم نمیشناسم. همه این طوری نیستن لااقل من از لحاظ اخلاقی مثل شمام و خیلی های دیگه هم همین طورن. به هر حال خدا بد بندش را نمیخواد[لبخند] روزهاتون پر از شادی و یاد خدا و موفقیت