امسال عیدها به که تحـــــویل می شوند

وقتی که چشمها همه تعطیل می شوند
این کفتران که دور ســـــرم چرخ می زنند

بعد از تو دستــه دستــه ابابیل می شوند
دیگر نمی شود به تو هــــــــم اعتماد کرد

وقتی برادران همـــه قابیــــــل می شوند
وقتــــــی که گـــرگ های برادرنــمای من

‌در پیش چشم‌های تو جبـــریل می شوند
هر چند الکنـــــــم و همین واژه های گنگ

از قرن‌های لکنــــــت تشـــکیل می شوند
من خواب دیده ام که همیـــن گریه‌واژه‌ها

روزی همـــــــه به قافیه تبـدیل می شوند
وقتی مرا صلیب در آغوش خود کشــــــید

این شعرها غزل غزل انجـــــیل می شوند

 

بسم الله الرحمن الرحیم

و امشب، آخرین شب از سال هشتاد و هفته و من به این فکر میکنم که ...

 

داستان آخر: صد سال تنهایی

پنج شنبه، 22 اسفند سال 87، مراسم عروسی میم برگزار شد و یکشنبه 25 اسفند، میم با همسرش (پسر عموش) واسه زندگی رفتن دوبی و ... و الان که من این متن رو مینویسم، اون حتی نمیتونه تصورش رو هم بکنه که یه جایی روی این کره خاکی، یه پسری بوده که قد تموم دنیا دوسش داشته! حتی نتونستم یک جمله، حتی یک کلمه بهش بگم! ... و من به این فکر میکنم که چه بیهوده گذشتن یا نگذشتن اون همه روز و ماه و سالایی که به تو فکر میکردم، بدون اینکه حتی فکرش رو هم بکنی! تاریخ تکرار میشه. اما آدمای ... نه تو اولین اکران نقشی دارن و نه تو اکران دوم! فقط تماشا میکنن!

پنجم خرداد 87، تلخ ترین روز زندگی من بود. تلخ مثل زهر. هیچ وقت فراموشم نمیشه اون جمله ای رو که اون روزا تو وبلاگم نوشتم: تو زندگی، یه روزایی هست که نه میتونی تحملشون بکنی و نه میتونی تحملشون نکنی. ... تو اون روزا، اشعه های آفتاب، با تموم قشنگی ذاتیشون، مثل سوزن چرخ خیاطی تو وجودت فرو میرن. اون قدر تند که حتی فرصت نمیکنی بگی خدایا یواشتر، خدایا دردم گرفت، خدایا بسه!. 7 ماه از 12 ماه سال 87. توی این سال، بیشتر از تمام دفعاتی که در عمرم به دکتر رفته بودم، در مطب دکترها انتظار کشیدم و بیشتر از تمام روزهای پراسترس زندگیم، پشت در اتاق عمل آب شدم و ... و خدا خیلی مهربونه و سنت ابتلا پابرجاست، همونطور که سنت معجزه هم!

دقیقا یادم نیست چی باعث شد تو اون شرایط اپلای کنم! شاید فکر میکردم چیزی رو از دست نمیدم. شاید فکر نمیکردم یه روز، یه سرگرمی ساده، آینده و سرنوشتم رو رقم بزنه! ... IELTS دادم و بدون خوندن، 6.5 گرفتم. اپلای کردم. حدود 700 دلار خرج اپلای کردم. 5 دانشگاه تو کانادا، 4 تا اروپا، یکی امریکا. و ... و امروز که این متن رو می نویسم، یه پذیرش فول فاند دارم از دانشگاه آ ل ب ر ت ا در کانادا(رتبه 74 جهانی، در قیاس با رتبه 800 دانشگاه تهران و چهارمین دانشگاه کانادا) و یکی هم از دانشگاه م ن چ س ت ر انگلیس (رتبه 72 جهانی و هفتمین دانشگاه بریتانیا). هنوز هم نتونستم باور کنم. انگار که هنوز خوابم. حس راننده ای رو دارم که تو یه شب بدون ماه، تو یه جاده کوهستانی، با چراغ خاموش حرکت میکنه! میتونم بگم حتی نمیتونم حسم رو دقیقا بیان کنم. شاید این توصیف قشنگی باشه: یه اضطراب مرگبار شیرین! تنها فکری که این روزا ذهنم رو مشغول کرده اینه که چرا به هیچی فکر نمیکنم! اگه بگم دلم نمیخواد برم، دروغ گفتم و اگه بگم واسه رفتن لحظه شماری میکنم، بازم دروغ گفتم!

 

دانشگاه آ ل ب ر ت ا - کادانا

داستان اول: اعترافات زنوس

و به اینجا که رسیدم (ساعت 15 دقیقه بامداد) دیگه سال جدید شروع شده و باز سحری در راه است. خدایا! ، لحظه لحظه سال جدید رو کمکون کن تا تو رو با خودمون داشته باشیم. خدایا! جسم و روح من و مامان و بابا، ابزار بندگی توست، اونا رو واسمون سالم نگه دار. خدایا! چنین 5 خردادهایی رو نه واسه ما و نه واسه هیچ کدوم از بنده هات رقم نزن! خدایا! به بزرگیت سوگند که راضی نیستم به اونی که خیر دنیا و آخرت من و مامان و بابا توش نباشه، حتی اگه اون تحصیل تو بهترین دانشگاه دنیا یا زندگی تو زیباترین شهر دنیا باشه. خدایا! چند تا دروغ آگاهانه و چندین رکعت نماز قضا و ... ره آورد من از سال گذشتست! حساب پارسالم رو صاف کن! قول میدم امسال بنده خوش حساب تری باشم. خدایا! با سلول سلول وجودم، ازت ممنونم. بنده کمترینت: مهدی.

/ 0 نظر / 10 بازدید