7 یا 8 ساعت بیشتر به پروازم نمونده. مامان اصرار میکنه پاشو بریم یه دست کت و شلوار بخریم. میریم یه جای کلاس بالا تو مایه های گراد. در حین دیدن نمونه های لباس، مامان میگه دیر میشه بیا همینجا نهارت رو هم بخور. بعد مامان روی یکی از میزای وسط سالن سفره پهن میکنه و ... . میرسم به فرودگاه. یه ربع بیشتر به پرواز هواپیما نمونده. پرواز قطری گرفتم. وقتی بلیطم رو میدم چک کنه، میگه این ایرلاین از اینجا پرواز نداره. دارم دیوونه میشم. حالا چی کار کنم. کلی آدم اومدن فرودگاه بدرقه من. مامان داره گریه میکنه و مابقی هم واستادن دوتا دوتا با هم حرف میزنن. هیچ کس حواسش به من نیست! حالا چطور بهشون بگم که من نمیتونم برم؟

فرمت کابوسهایی که من همه شب میبینم

 

سلام

میبیند اوضاع و احوال من رو. شاید براتون عجیب باشه. چون تقریبا از اتفاقات 3 ماه گذشته هیچی اینجا ننوشتم. سه ماه خیلی شلوغ پلوغ. همش گذشت به تهران و اپلای و کارت اعتباری و دارالترجمه و توصیه نامه و پست TNTو وزارت امور خارجه و اپلای و اپلای و اپلای. نمیدونم چقدر از پروسه پیچیده اپلای واسه یه دانشگاه خارجی با خبرید. نمیخوام سرتون رو درد بیارم اما کلی وقت و پول و اعصاب و جون آدم رو میگیره! سربسته بگم که من واسه 5 تا دانشگاه تو کانادا، یکی تو آمریکا و 3 تا اروپا اپلای کردم. خوب اگه شاید الان برگردم به 3 ماه پیش، جور دیگه ای دانشگاهها رو انتخاب میکردم. میدونید، شده تا حالا آگاهانه مرتکب اشتباهی بشید؟ یعنی یه کاری رو با دقت و وسواس و حوصله انجام بدید، در حالی که میدونید اون کار اشتباهه؟ همین حکایت منه! من آگاهانه واسه 5 تا دانشگاه اول کانادا اپلای کردم، در حالی که میدونستم کار درست اینه که وقت و پولم رو بذارم واسه امریکا. اون یه دانشگاهی هم که تو امریکا اپلای کردم، دانشگاه Columbiaتو نیویورک بود، اونم فقط به خاطر جذابیتی که نیویورک واسم داشت. استادی که اونجا پیدا کردم، یه خانم مهربون امریکایی بود به اسم Allisa Park. همه چی خوب بود تا دیشب. دیشب متوجه شدم دانشگاه حاضر نشده مدرک IELTSمن رو به جای TOEFLبپذیره و عملا بعد از گذشت یک ماه، مدارک من هنوز به دست استاد داده نشده! این یعنی اینکه هیچی. دیروز از یه دانشگاه اروپایی هم (EPFL) ریجکت شدم. این شد دوتا. مونده 7 تای دیگه. یکی یکی جوابا داره میاد و من به شدت نگرانم. نگران رفتن، نگران موندن، نگران ریجکت شدن، نگران پذیرفته شدن، نگران مامان، نگران بابا، نگران آینده.

داستان اول: تسخیرشدگان

میدونید چرا گفتم اپلای واسه کانادا اشتباهه. چون اگه کسی تصمیم جدی به رفتن داشته باشه، با وقت گذاشتن رو کانادا، شانسش رو پایین میاره. کانادا رویهم رفته 10 دانشگاه به درد بخور بیشتر نداره، اما امریکا 300 تا! از سوی دیگه، مشکلی که یه کم دست و پای من رو بست، بی پولی بود. من کلا 700 دلار بیشتر نتونستم هزینه بکنم. اما بچه ها، دست کم واسه 20 تا دانشگاه تو امریکا اپلای کردن و حدود 2 میلیون تومن هزینه! بدون تردید، از یکی از این 20 تا پذیرش میگیرن. ضمن اینکه، در کمال ناباوری، گرفتن ویزای دانشجویی از امریکا، به مراتب ساده تر از گرفتن ویزا از کاناداست! باز یاد حکایت اون یارو افتادم که تو ده راهش نمیدادن. موضوعات زیادی ذهن آشفته من رو آشفته تر میکنه. یه چند ثانیه به صداهای مغز من گوش کنید:

 هر کسی که جای من باشه و این چنین موقعیتی واسش فراهم شده باشه، واسه رفتن درنگ نمیکنه ... هرچند که دیگه دیر شده، اما ای کاش واسه امریکا وقت بیشتری میذاشتم ... گیریم که واسه امریکا وقت میذاشتم، اپلای میکردم و پذیرش میگیرفتم. مگه من میتونم 4 سال تمام مامان و بابا رو بذارم به امید خدا و برم ؟ ... هیچ جا واسه من اروپا نمیشه (واسه من البته ها). اما حیف که پذیرش گرفتن از اروپا تقریبا غر ممکنه (متوجه منظورم که هستید؟ منظورم بورسیه است  و نه پذیرش عادی که باید پولش رو از چیب باباجون بدید، در حد سالی 20 میلیون!) ... اصلا فرض کن از اروپا هم پذیرش گرفتی، میری؟ ... واسه دکتری دانشگاه تهران ثبت نام کنم؟ ...

میبینید. خیلی داغونه فکر و ذهنم. علاوه بر این، به مامان نگفتیم، اما اگه 5 اسفند بریم دکتر و دست بابا جوش نخورده باشه، باید دوباره عمل بشه. من دیگه طاقتش رو ندارم. ضمن اینکه دیگه اصلا پولی هم واسمون نمونده. خدایا خودت کمک کن. خدایا من همیشه ازت خواستم اونی رو به من بدی که خیر دنیا و آخرت من و مامان و بابا توش باشه، حتی اگه اون، موندن و نرفتن من باشه.

داستان دوم: آمریکایی آرام

اما یه کم بگم از گذشته. مهمترین اتفاق، اومدن پروفسور چ استاد دانشگاه ماساچوست به دانشگاه بود (کلی ازش واستون نوشته بودم 2 تا مقاله ژورنالی و یه کنفرانسی مشترک دادیم با پروفسور). یه جلسه عمومی داشت و یه جلسه خصوصی با دانشجویان استاد کوچیکه. خیلی شاد و بذله گو و مهربون و البته یه جنتلمن واقعی بود. جلو همه بچه ها کلی من رو تحویل گرفت و گفت باید باهات صحبت کنم و ... حالا همه خیال کردن اصلا استاد اومده ایران که من رو با خودش ببره! در حالیکه بعدا متوجه شدم استاد تو فکر یه مقاله جدیده! همین. البته خیلی ها، تقریبا همه به غیر از من، تلاش کردن آویزون استاد بشن. اما استاد بزرگتر از ابعاد این بچه هاست، زهی خیال باطل!

داستان سوم: عادت می کنیم

یکی از نزدیکترین دوستام حدود 2 ماه پیش رفت سنگاپور. تا وقتی بود، یه کمک بزرگ و بی دریغ بود واسه من واسه اپلای. اما از وقتی که رفت... نمیدونم چرا این چنین جوی بین بچه ها هست. خیال میکنن فقط یه جای خالی تو یه دانشگاه وجود داره و همه دنیا دارن سر اون با هم رقابت میکنن. فکر میکنن اگه ذره ای اطلاعات به من بدن، اون وقت شانس خودشون واسه پذیرش گرفتن رو از بین میبرن. من هیچ وقت از راهنمایی و کمک به اونا تا اونجا که از دستم ساخته باشه دریغ نمیکنم، این رو خودشون با مدرک و سند تایید میکنن، اما نمیدونم چرا اونا ... اما بگم از این دوستم. کلی تلاش کرد واسه کانادا و اروپا. اما نتونست از جای خوبی پذیرش بگیره. دست آخر هم رفت سنگاپور. الان ظاهرا خیلی راضیه. موضوعی که روش کار میکنه هم خیلی جذابه (MEMS). این دوست من، به گفته خودش، 6 میلیون پول خرج کرد و دست آخر هم ودیعه نظام وظیفه رو نزول کرد و داد و رفت!

داستان چهارم: وقتی یتیم بودیم

یه دختر خاله دارم به اسم سین. 12 سال پیش با هزار تشریفات و تجملات ازدواج کرد و بعد دو سال یه دختر به دنیا آورد و بعد 7 سال جدا شد و حزانت دخترش رو به عهده گرفت و بعد 2 سال هم گذاشت رفت مالزی و دخترش رو داد دست مامانش. بابای اون دخترک هم گذاشت رفت امریکا. حالا اون دختر 9 ساله مونده و یه مامان بزرگ تنها و یه بابابزرگ پیر و از کار افتاده. دختر خاله من هم در حالیکه هیچ مدرک زبانی نداشت و حتی نمیتونست یک جمله کامل به انگلیسی صحبت کنه پاشد واسه فوق لیسانس رفت مالزی و امروز به من ایمیل زده و پرسیده که من چطوری باید تحقیق کنم ؟!؟! متاسفم که بگم اون نمونه برگزیده ای از جامعه جوونای بی هدف و از خود گریزان ایرونیه + نمونه قابل تاسفی از یک مادر مسئولیت نشناس و بی احساس. اون دختر کوچولو، حالا نه بابا داره و نه مامان، در حالیکه هر دو تا شون زنده هستن و دارن کیفشون رو میکنن! اون دختر کوچولو، یه روز که دیگه کوچولو نباشه، از مامان و باباش راجع به این روزا سوال میکنه. راجع به روزایی که باید به جای فریادهای مامان بزرگ، با صدای مهربون مامانش از خواب بیدار بشه، راجع به شبهایی که به جای سر و صدای ماهواره بابابزرگ، باید با صدای لالایی باباش بخوابه. اون راجع به این روزا سوال میکنه. از اون مهمتر، خدا هم راجع به این روزا سوال میکنه.

داستان پنجم: بچه های محله ما

تو 3 ماه گذشته 10 بار رفتم تهران و برگشتم. تو قطار، با 1001 جور آدم روبرو شدم. با جوونایی که منتهای آرزوهاشون یه مغازه 6 متری توی جاده ساوه یا یه جگرکی کوچولو سر چهارراه ... بود. طلبه ای رو دیدم که اولین منبری که رفته بود، بزرگترین دستاورد زندگیش محسوب میشد، دست آخر هم، مثل یه کودک، راس ساعت 9، در حین خوندن جزوه هاش خوابش برد. سربازی رو دیدم که در حین تماشای امین حیایی سوار بر ماشین 100 میلیونی، چشماش برق میزد و دهانش باز مونده بود و فکر میکرد ... . پسری رو دیدم که همه خاطراتش معطوف میشد به دوران سربازیش، پسری که جز خاطرات سرپاسبانی، هیچی نداشت ازش صحبت کنه. جوونی که بعد از پایان سربازیش، بی هدف و تنها فقط سفر میکرد. و پسری رو دیدم که کل داراییش و آیندش خلاصه میشد در یک گاری که روی اون سیرابی میفروخت و یه موبایل که هیچ کس بهش زنگ نمیرد. و بی اندازه جوونایی که صبح تا شبشون به رقص، پارتی، ویراژدادن با ماشین یا موتور، تیپ زدن و خیابون گز کردن، تلفن دادن و تلفن گرفتن، دختربازی، چشم چرونی، علافی، متلک گفتن، مو درست کردن، ژل زدن، ابرو برداشتن و گردنبند پوشیدن و ... میگذره. چقدر فاصله است بین من و اونها. چقدر دنیانون، آرزوهامون، دستاوردهامون، داشته ها و نداشته هامون متفاوته. اما کسی نمیدونه آینده مال کدوم یکی از ماهاست. هیچ کس نمیدونه.

 

وزارت علوم سرباز طلبه شب عاشورا جوان سیرابی فروش پروفسور چ

داستان ششم: عشق سالهای وبا یا دعوت به مراسم گردن زنی

خاله پروانه زنگ زد. 22 اسفند عروسی میم هست. ما رو از حالا دعوت کرد. هممون رو. اما اصرار داره که تو تلفنهاش ... نمیدونم. مطمئن نیستم. دلم گواهی خوب نمیده... یه روزی تو این وبلاگ نوشتم که: "متاسفم وقتی میبینم دختران معصوم، نصیب پسرانی میشن که لیاقتشون رو ندارن".  اما امروز، شاید وقتی که یه کم با تجربه تر شده ام، اعتراف میکنم که خدا خوب میدونه داره چی کار میکنه. تا اونجا که حالا، در مورد اون پسرا میتونم بگم که متاسفم که به دام اون چنان دخترایی افتادن! نمی دونم در مورد میم هم، با توجه به شناختی که از نامزدش دارم (همینجا نوشتم واستون)، باید بگم متاسفم یا نه؟ آیا واقعا لیاقت میم همین بود؟ یا شاید باید بپرسم آیا میم لیاقت اون پسر رو داره؟ نمیدونم. دلم گواهی خوب نمیده.

دارم پرت و پلا مینویسم. نمیتونم ذهنم رو متمرکز کنم. ببخشید.

ببین باز می بارد آرام برف

 

فریبا و رقصنده و رام برف

عروسانه می آید از آسمان

 

در این حجله آرام و پدرام برف

زمین را سراسر سپیدی گرفت

 

به هر شاخه، هر شاخه، هر جام، برف

نشسته بر انبوه اندوه دشت

 

به بی برگی باغ ایام برف

خزان هم به دامان مرگی خزید

 

کنون فصل سرد سرانجام برف

فروبسته یک شهر چشمان خویش

 

فرو می بارد آرام ، آرام ، برف

 

/ 0 نظر / 65 بازدید