دیشب خواب دیدمبزرگ شدم. خواستم برگردم، کفش هایم اندازه ام نبود.

سلام

امشب فهمیدم که یه نفر هست که نادانسته دلش رو شکستم. نه میشناسمش، نه میدونم خونش کجاست، نه شماره ای ازش دارم، نه اسم و فامیلی، ... هیچی. کاری از دستم ساخته نیست جز اینکه اینجا بنویسم که متاسفم و اگه بدونم راهی واسه جبران دارم، حتما جبران میکنم و از دلش در میارم. اگه یه روز اینجا رو میخونه، بدونه که من متاسفم و عمدی در کارم نبوده.

این وقت شب، مینویسم چون اگه ننویسم، دیگه معلوم نیست که کی بتونم بنویسم. اول اگه کسی هست که ننوشتن من، باعث میشه نگران بشه یا منتظر بمونه یا ... عدر خواهی میکنم. دیگه مثل بیشتر وقتا نمینویسم که همه چی به هم ریخته. چون دیگه واسم عادی شده. بیشتر از 5 ماهه که زندگی من این رنگی شده. قرمز و خاکستری. دیگه دارم یاد میگیرم صبور باشم. دارم تجربه میکنم که تو زندگی، یه روزایی هست که نه میشه تحملشون کرد و نه میشه تحملشون نکرد. دارم متوجه میشم یه روزایی اشعه های آفتاب، با همه قشنگی ذاتیشون، مثل سوزن چرخ خیاطی، پشت سر هم تو وجودت فرو میرن و حتی صبر نمیکنن که بگی خدایا یه کم یواشتر، خدایا دردم گرفت، خدایا ....

دیگه روزش یادم نیست. همه روزا شده مثل هم. بابا دوباره عمل شد. تو بیمارستان سینا. 5 روز بیمارستان بود. درد وحشتناکی رو تحمل کرد و من برای اولین بار صدای ناله و اشکش رو دیدم. از حدود 15 روز قبل واسه روز عمل انتظار کشیدیم. مردیم و زنده شدیم. کاش همه چی عین روز اول بشه. نگران مامانم. یه وقت همه هوش و حواس من و بابا متوجه مامان بود. اما الان ... خدایا خودت مواظبش باش.

روز امتحان IELTSمصادف شد با روزهای حضور بابا تو بیمارستان. نتونستم برم تهران امتحان بدم. با وجود همه این گرفتاریها، از حدود 1 ماه پیش شروع کردم به ایمیل زدن واسه گرفتن پذیرش. اگه امروز ازم بپرسید، میگم که هرگز نمیتونم برم. اما فردا رو کسی ندیده. نمیتونم دست رو دست بذارم و بشینم و تماشا کنم ببینم دوستام یکی یکی دارن میرن و فقط این منم که در عین توانایی، نمیتون حتی از شهرم برم بیرون، حتی تا تهران. اضطراب عجیبی دارم. تمام روز. هر روز که میرم دانشگاه میبینم یکی از یه جای جدید تو امریکا پذیرش گرفته. واسه همین چند وقتیه که علاوه بر اروپا و کانادا به اساتید دانشگاههای امریکا هم ایمیل میزنم. گاهی اوقات خودم از کار خودم خندم میگیره. حکایت همون آقا که توی ده راهش نمیدادن. امیدوارم بتونم از اروپا یه بورس خوب بگیرم. این تنها گزینه واسه رفتن منه. جز اروپا، که مشکل ویزا و بلیط و رفت و برگشت و سفر والدین رو نداره، جای دیگه با شرایط امروز من سازگار نیست. کانادا، مخصوصا امریکا واسه من یه رویای دست نیافتنیست، در عین نزدیکی. خیلی دور و خیلی نزدیک. خیلی زیاد. نمیخواستم اینو بنویسم. اما شما که غریبه نیستید. تا الان از 4 تا استاد تو کانادا جواب گرفتم. بهترینش یه پروفسور تو دانشگاه آلبرتا (Alberta) است که خیلی قطعی جواب داده. از Queen's، McGill و Carletonهم جوابهای خوبی گرفتم. همه رزومه رو خوندن و گفتن اپلای کنم. دو تا هم جواب نصفه و نیمه از امریکا دارم، Notre Dame و Illinois. اینا رو نوشتم که اگه زنده بودم و سالها بعد دوباره این صفحه رو باز کردم، مطمئن بشم که به خودم مدیون نیستم. مطمئن بشم که من هر اون چه از دستم بر میومد انجام دادم. اما از یه جایی دیگه کاری از دست من ساخته نبود. باور کنم که این تقدیر من بوده.

استاد کوچیکه وقتی خبر آلبرتا رو شنید خیلی خوشحال شد. تقریبا جا خورد. کلی هم اصرار داره که حتما برم. میگه هرچند شهر سردیه، اما دانشگاه فوق العاده ایه. خوب هم بورس میکنن دانشجوهای دکترا رو. میگه حتی به نرفتن فکر هم نکن. اما اون چه میدونه که ...

از حدود یک سال قبل شروع کردم به IELTS خوندن. اما تا الان امتحان نتونستم بدم. 4 دسامبر امتحان دارم و اگه نتونم دست کم 6.5 بگیرم، اون وقت دیگه باید قید همه چی رو بزنم. اصلا واسه امتحان آماده نیستم. وقتم خیلی کمه. مهمتر اینکه اصلا وقت کافی واسه خوندن ندارم. کاش یه بار دیگه سنت معجزه احیا بشه. کاش من 6.5 بگیرم. باورتون میشه. تازه از دیروز دارم میرم سر کلاس IELTS Speaking .

استاد بزرگه رو دارم میفرستم تایلند واسه ارائه یکی از مقاله هام. خودم همه کاراشو میکنم. ویزا، بلیط، هتل و ... استاد در سن خیلی سالگی داره تنهایی میره تایلند گردش. امید به زندگی استاد همیشه من رو تحت تاثیر قرار داده.

راستی یادتونه نوشتم راجع به پروفسور چ در دانشگاه ماساچوست که پیشنهاد داده بود واسه رفتن من. اون روزا زیاد راجع به اون دانشگاه نمی دونستم. اما تازگی متوجه شدم که اصلا تو رنکینگ نیست. واسه همین هم کلا بی خیالش شدم. رنکینگ آلبرتا 90 هست. بالاتر از دانشگاههایی مثل جورجیا، ویرجینیا، واترلو، ای پی اف ال، ای اند ام، نیوکستل و ... . در بین دانشگاههای کانادا هم بعد از دانشگاه تورنتو و یو بی سی، سومه. وقتی به سادگی میتونم برم (بخوانید کاش میتوانستم بروم) به چنین دانشگاههایی، چرا باید منت دیگران رو سرم باشه.

بهترین دعایی که میتونید این روزا در حق من بکنید، واسه امتحان زبانه. نمیدونم کی باز میتونم بیام بنویسم. اما احتمالا اگه عمری باشه و پست دیگه ای بذارم، اونجا دیگه باید خیلی چیزا، مثل زبان و پذیرش و اپلای و ... مشخص شده باشه. کاش این روزا زودتر بگذره. من فرصت نمیکنم به وبلاگای قشنگتون سر بزنم، مگه اینکه اتفاق خاصی بیفته. پس پیشاپیش از همتون یه دنیا عذر خواهی میکنم. کلی حرف نگفته موند تو سینه. شاید یه شب دیگه. التماس دعا. مهدی

----------------------------------------------------------------

پشت حصار دهکده ما کرانه ای است

شهری است نه که رود و سرود و ترانه ای است

شاید خیال می کنم و سایه است گنگ

رویای کودکانه من یا بهانه ای است

آن سوی دشت دیده ام آنجا که دور نیست

مردی است پیر پیر جوان سال و خانه ای است

شعری است مرد عاشق این دیر دیر سال

جادوی چشم او غزل جاودانه ای است

با دستهای پر تپش آسمانی اش

جاری تر از سخاوت هر رودخانه ای است

یعنی خیال باد هنوز از کسی تهی است؟

آن هست نیست در گذر هر زمانه ای است

هر صبح اسب ابلق باران میان ده

بی تک سوار می رسد این خود نشانه ای است

باید برای بی کسی دل پناه جست

پشت حصار دهکده مردی و خانه ای است

 

 

/ 2 نظر / 23 بازدید
مریم!

سلام فقط خواستم بگم من زنده هام هنوز! همین

مریم!

سلام 2 ماهه.... هیچی!